دخترک قرار بود فردا را در اردو بگذراند
بعد از زلزله این اولین باری بود که به آنها اجازه میدادند
یک روز کامل را در اردو بگذرانند ، شب موقع خواب از خورشید و خدا
خواهش کرد ، فردا آفتابی و آرام باشد .
شب را با قلبی مطمئن خوابید ، صبح با صدای رعد و برق های مهیب
بیدار شد ، باز از خدا خواهش کرد ، به راه افتاد .
تا ظهر باران وحشیانه به در و دیوار مدرسه و دهکده میکوبید .
همان روز عصر دخترک تصمیم خویش را گرفت .
از خساست خورشید و بی خیالی خدا ، دلش گرفت .
با هر دو قهر کرد ، دیگر روزها بیرون نمیرفت ،
پرده های خشن و ضخیم تمام منافذ نور را بسته بود .
سالها گذشت ، دختر تمام زندگی خود را به شب منتقل کرده بود
سالیانی که حتی دقیق هم در خاطرش نبود که چرا
فقط روزها در اطاق تاریک خویش بود ، تا هنگامی که ناقوس کلیسا
غروب را اعلام کند .
دیگر خاطرات روز کاملا از ذهنش رفته بود ، درخت برایش طرح تیره خاکستری بود
و گلها فقط بوهای خوشی بودند که از منشا نامعلوم به مشام میرسید
چمن کف پوش تیره ای بود که تنها تفاوتش با سنگ چین های خیابان
نرم بودنشان بود و گلی که از آنها کف کفش میماسید .
ناگهان یک روز ، دوباره زلزه آمد همه جا لرزید
یکی از دیوار های خانه اش فروریخت ،
بعد از سالها ، نور دید
سبزی درختان ، سرخی شهوت ناک گل ها ، سبزی دلربای علفها را
میدوید ، عذر میخواست ، گریه میکرد ، جیغ میزد
مردم دهکده در میان ماتم زلزله خندیدند ! دیوانه ای میدوید ، مانند همه دیوانه های
دیگر
دیوانه ای میدوید …
Tags:
داستانک,
گریز به واقعیت
۲ Comments »
کولی اواره منم زخم سفر روی تنم
یه روزی از همین روزها تو چنگ جاده میشکنم
طعنه بی ستاره گی به غربت شب هام نزن
تهمت بی ترانه گی به خشکی لب هام نزن
من اون همیشه عاشقم که تن به تبعد تو داد
بقل، بقل ستارشو به عشق خورشید تو داد
من از تو شب نشین شدم ستاره هامو پس بده
به قیمت ترانه هام به غربتم نفس بده
کولی اواره منم زخم سفر روی تنم
یه روزی از همین روزها تو چنگ جاده میشکنم
به جرم از تو دم زدن نگاه تو ازم نگیر
خالی دست هامو نبین من غریب رو کم نگیر
فقط یک اسمم واسه تو اسمی که از یادت میره
فقط یک مشتی خاطره که توی قلبت میمیره
نمیشه باورت ولی این بی نشون دل منه
دلی که تو هر تپشش اهنگ بغض رو میزنه
کولی اواره منم زخم سفر روی تنم
یه روزی از همین روزها تو چنگ جاده میشکنم
Tags:
شاعرانه,
عاشقانه,
گریز
۴ Comments »
دستایی که هیچ کس قرار نیست باهاش گرم شه
همون بهتر از سرما بلرزن
حتی اگه انقدر از جیب در بیاد که یه سیگار و روشن کنن !
۲ Comments »
یه روز یه گربه با چند تا گربه لات سر غذاش دعوا میکرده
یه گربه درب و داغون ریغو پیدا میشه ! میاد کمکش بقیه گربه ها رو جر واجر میکنه
گربهه با تعجب نگاه میکنه میگه وا تو به این لاغری چه طوری اینا رو لت و پار کردی
از اینجا به بعد ماجرا دو تا میشه :
نسخه کلاسیک :
گربهه میگه پدر اعتیاد بسوزه ! من پلنگم !
نسخه مدرن :
گربهه میگه پدر فیس بوک بسوزه ! من پلنگم!!
Tags:
خذعبل,
محض خنده,
همینجوری
Comments Off

الان البته بعد از یورش نیروی انتظامیه !
فقط من موندم D: در سایر مواقع انقد خلوت نیست گویا !
Tags:
همینجوری
Comments Off
سلام ماهشهر
سلام اهواز
سلام خلیج همیشگی فارس
اینجا جنوب ! من یه نفر D:
دفه اولشه خوب ! ذوق زده شده D:
Tags:
همینجوری
Comments Off